خرید بک لینک

سهیلا : سلام فدات شم کجایی حامد جون بیا بالا مادر بیا این وسایل منم ببر یه سلامم به ملیحه بکن

(( ملیحه با اشاره میگوید : بگو بیاد بالا))

سهیلا : نه عزیزم بیا حالا وقت هست بیا با دوستم آشنا شو یه قهوه ام میخوریم میریم چه عجله ای آره بیا مادر منتظرم

(و قطع میکند)

ملیحه : خوب کردی گفتی بیاد بیاد ببینم شاید عشقم رو بشناسه یکم ازش سوال بپرسم

سهیلا : وای ملیحه نکنی اینکارو آبروم پیشه نوه ام میره مردم چی میگن

(ملیحه بی توجه به سهیلا لباسش را مرتب میکند و بدو بدو به سمت در میرود )

ملیحه در را باز میکند و با تعجب به حامد نگاه میکند

حامد با لبخند : سلام خوبین شما ؟ مادر بزرگ من اینجاست ؟ شما ملیحه خانومین درسته ؟

ملیحه من من کنان : آره ... آره... منم بیا تو .. سلام

و لپ هایش فوری قرمز میشود و با خنده هایی عشوه کنان کنار میرود تا حامد وارد شود

سهیلا : مادر جون قرار بود یه ذره زودتر بیایی که بریم خریدم بکنم ؛کجا بودی

حامد : شرمنده مامان بزرگ یکم تمرینمون طول کشید امروز بالاخره روز اول اجرامونه ( رو به ملیحه) شمام تشریف بیارید

ملیحه با خنده سرش را پایین می اندازد : آره اتفاقا به مامان بزرگت میگفتم من عاشق تیاترم هفته ای یه بار نرم ها دلم آروم نمیگیره

( سهیلا با تعجب به او خیره شده )

حامد میخندد : عجب پس حتما لازم شد بیایین ؛ تئاتر رومئو ژولیت رو که حتما دیدن؟

ملیحه با دستپاچگی : آره آره خیلی دوس دارم خیلی

به تئاتر میروند و ملیحه با دیدن تئاتر با دهانی باز به صحنه خیره شده و بعد از منولوگ های حامد از تئاتر بیرون می آید و برای همیشه از آن محله نیز میرود ...

برچسب: نویسنده: هیراد امینی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 7:20

صفحه بندی