ساعت 5 طبق معمول ملیحه پنجره را باز کرد اما اینبار روی صندلی کنار پنجره نشست و فنجان قهوه اش را در دستانش گرفت
ملیحه : بیا بیا ببین ته فنجونم حلقه افتاده یعنی معنیش چیه ؟
سهیلا : یعنی تو نمیدونی معنیش چیه دیگه ؟ شیطون یعنی به زودی به عشقت میرسی
(و بلند بلند میخندد)
ملیحه : وا خب چرا میخندی ؟ چیه به ما نمیاد به عشقمون برسیم ؟ والا هرکی منو میبینه میگه تو حیف شدی باید بعد حاج آقا فوری ازدواج میکردی البته هنوزم خواستگار دارما ولی از تو چه پنهون من از جونی اعتقاد داشتم ازدواج باید با عشق باشه
سهیلا : ولمون کن بابا عشق کیلو چنده همین که یه سایه ای بالا سرت باشه بسه ما که راضییم توام با همین اکبر آقا ازدواج میکردی از تنهایی در می اومدی بالاخره بچه ها هم که رفتن سر خونه زندگیشون
ملیحه : وا سهیلا جون اکبر آقا کیه دیگه با اون سن و سالش میخوایی افسرده شم ؟ از تو چه پنهون ( کمی نزدیکتر می آید با صدایی آرامتر و پر از هیجان ) یه نفر عاشقم شده اگه بدونی حتی واسم شعر میگه اونم چه شعر هایی اولش خودمم باورم نمیشد فکر میکردم داره مسخرم میکنه اما اونروز حتی برام گریه کرد الهی فدا اون چشاش شم همینجور مثل ابر بهار اشک میریخت
سهیلا : خاک به سرم ملیحه خواب نما شدی ؟ عاشق چیه اونم تو این سن و سال ؟ وای ...
ملیحه : سهیلا جون همچین میگی سن و سال انگار من چند سالمه سر جمع 60 سال؛ تازه من شناسنامم ماله خدا بیامرز خواهرمه یه چند سالی رو سنم گذاشتن همین دیروز تو آینه به خودم یه نگاه انداختم دیدم ماشاله چیزی از جونای امروزه کم ندارم بلکم بهترم هستم تو ببین پوست رو عین مهتابی برق میزنه دخترای امروزه به زوره هزار جور کوفت و روغن و خمیرایی که میمالن به صورتشون سرپان. ولی من طبیعی خوشگلم الهی فدای نوه ام سمیرا بشم میگه تو نترال بیوتی هستی مامان بزرگ میدونی که یعنی چی بعید میدونم بدونی یعنی خوشگل خدادایم
سهیلا : بسم الله ؛ به خدا تو یه چیزیت شده ( به موبایلش نگاه میکند ) ای بابا اینم نیومدا میترسم تا بیاد تو منم هوایی کنی
(ادامه دارد)
برچسب: پیرزن,
نویسنده: هیراد امینی